تبليغاتX
پرواز عشق




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





دلتنگی من

دلتنگی و تنها بودن در میان جمع آشناها و خانواده ات رو تا بحال تجربه کردي

تا الان برات پیش اومده که پیش نزدیکترین اعضای خانواده ات باشی

ولی پیش خودت در دلت آرزو کنی

که ای کاش الان ......

آره من این چند روز دیوانه وار فقط دوست داشتم او را ببینم

نمیدانم چه بلایی گرفته مرا

بخدا خودم هم نمیدونم چرا اینجوری شدم

دیروز که برای مدتی ازش بیخبر بودم

بخدا قسم حال و روز خودم رو نمی فهمیدم

بخدا برای خودم دلم میسوزه

دلم میسوزه چون یادآوری میکنم اون روزهایی

که عشقش مجنونم کنه و سر به کوه و بیابان بذارم

ولی باز هم دیوانه شدن برای اون و بخاطر اون قشنگه

نمیدونم چرا تا این حد دوستش دارم

کاش یه روزی براش ثابت بشه

                       که بخدا قسم دین و دنیاو معبود من شده


[+] نوشته شده توسط سامان در 11:58 | |







دست خودم نیست

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی


[+] نوشته شده توسط سامان در 10:30 | |







گم شده....

از هر طرف این شهر که می روم به خیابان تو می رسم

 این خیابان را

بپیچم یا نپیچم

به کوچه و خانه تو منتهی می شود

چاره ای نیست

احتمالا گم شده ام....


[+] نوشته شده توسط سامان در 11:44 | |







چکه های خاطره

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

 


[+] نوشته شده توسط سامان در 12:41 | |







با سلام خدمت همه دوستان گلم

از تمامی دوستانی که در این مدت و در نبود من به وبلاگ اومدن و با نظراتشون بهم افتخار دادن خیلی متشکرم.

واقعیتش من چند وقتیه که وارد عرصه جدیدی از زندگیم شدم.

به طور خیلی ساده تر چند وقتیه که رفتم خدمت سربازی (سر پیری و معرکه گیری )

الان هم تهران خدمت می کنم.

واقعا از همه دوستان که فراموشمون نکردن ممنونم



[+] نوشته شده توسط سامان در 13:1 | |







حس غریبی ست دوست داشتن

                              وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

  وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

                               ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

                         به بازی اش میگیریم .....

              هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

              تمامی قصه های عاشقانه

                             این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

[+] نوشته شده توسط سامان در 11:5 | |







تا حالا شده.....

تا حالا شده

              نصف شبا وقتی كه دلت میگیره

  و از زمین و زمان بدت میاد

بری بیرون

و به آسمون خدا ذل بزنی.

                     وقتی كه خوب به آسمون نگاه میكنی

             تازه میفهمی كه دنیا چقدر كوچیك و بی ارزشه.

                                 اونوقته كه یه حس خوب بهت دست میده,

  احساس میكنی

         عاشق شدی عاشق همه چیز.همه ی دنیا

                           و اونوقته كه دلت میخواد یكی كنارت باشه

یه عاشق,یه همدم,یه مهربون,تا بتونی بهش بگی دوستت دارم.

                       ولی هیچكی نیست.

توی خلوت دل ما به جز خدای خودمون كسی پا نمیذاره.

ما  محكومیم به تنهایی ...تنهایی تا ابدیت....

ای کاش می شد فهمید

در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد


[+] نوشته شده توسط سامان در 14:2 | |







دنیای عشق

اكنون

كه نمي توانم با عشق « زندگي » بسازم

              مي ايستم و زندگي مي كنم تا «عشق» بسازم

                                       آموخته ام در پيچ پيچ جاده زندگي توقف جايز نيست

و ياد گرفته ام

كه ميتوانم بمانم و بسازم

كه اگر افتادم بلند شوم و محكم تر بايستم

آري من هنوز هم همان «مسافر تنهاي شب» هستم

چه باك كه ديوانه ترينم بخوانند وقتي در آزمون حقيقت بازنده نباشم

نه من سنگدل ترين پسر اين شهرم و نه مهربانترينش

من خودم هستم 

حالا كه روزگار با من چنين بوده است  من محتاط تر شده ام

حالا كه امتحان من سخت شده است من سخت گير تر شده ام

نمي دانم شايد اين گذر زمان است كه مرا ميسازد و من با آن زندگي ميسازم


تا با زندگي ام « عشق » بسازم ...


[+] نوشته شده توسط سامان در 10:24 | |







خدایا.....

خدايا  )


خدايا چرا بعضي ها فكر ميكنن فقط خودشون آدمن ؟!

خدايا چرا بعضي ها فكر ميكنن هر چي اونا ميگن درسته ؟!                                    

خدايا چرا بعضي ها فكر ميكنن هيچكس غرور نداره بجز خودشون ؟!         

خدايا چرا بعضي ها فكر ميكنن همه غلام حلقه بگوشن و اونا شاهزاده ي قصه ها ؟!

خدايا چرا ... ؟!

            خدايا مگه نگفتي همه از يك گل بوجود اومدن؟ مگه نگفتي سرشتمون يكيه؟

پس چرا...

خدايا جاي حقي ٬ صدامو ميشنوي؟

خدايا چرا بعضي ها معني محبتو نميفهمند ؟!               

خدايا چرا بعضي ها با غرور پوشالي و بيجاشون ديگرانو نابود ميكنن ؟!    

خدايا چرا بعضي ها خيانت ميكننو به روشونم نميارن ؟!                                             

خدايا چرا بعضي ها از خورد شدن آدما لذت ميبرن ؟!    

                
خدايا گوش مي كني دارم شكايت ميكنم ٬

خدايا آخه چرا بعضي ها اگه بهشون محبت ميكني٬ فكر ميكنن وظيفه بوده ؟!

خدايا چرا بعضي ها اشتباهات ديگرانو مثل پتك ميكوبن تو سر طرف اما برا خودشونو ...؟!

خدايا چرا بعضي ها جاي قلب ٬ سنگ تو سينشونه ؟!

خدايا چرا بعضي ها عشقو با هوس عوض ميكنن ؟!                                                    

خدايا چرا بعضي ها راه به راه زخم زبون ميزنن ؟!

خدايا چرا بعضي ها قسم دروغ ميخورنو ككشونم نميگزه ؟!                              

خدايا مگه اونا تو رو باور ندارن ؟! چرا از تو خجالت نميكشن ؟!

خدايا چرا بعضي ها ... ؟!

خدايا چي بگم كه خودت شاهدي .                          

خدايا كمكمون كن جزء اين بعضي ها نباشيم.

خدايا اميد چشماي گريون همه ي ما تويي ٬ نا اميدمون نكن.

 


[+] نوشته شده توسط سامان در 9:43 | |







افسوس....!!

پشت كدورت ميز شيشه اي،


       در اتاقي پر از خاكستر تنهايي،

               و يك ليوان چايي به تلخي روزهاي افسرده بهار....


 
تنهايي...تنهايي...تنهايي...

            
من باز هم دلم مي گيرد از فرار زندگي...
از فرار ثانيه ها از دقيقه....

 از فرار روزها از هفته...


                    
از فرار ماهها از سال...

                     
باز هم من زنده ام!....

                         
افسوس
.....

      ...


[+] نوشته شده توسط سامان در 14:30 | |







خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم


 

 

آخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 


[+] نوشته شده توسط سامان در 9:41 | |







چند جمله ساده.....

دلم می خواهد

 

 باز هم بعد از مدتها ساده سخن بگویم ....

 

 همیشه در ذهن همه آدمها روزهای خوب و بد جاری و سیال باقی می مانند .

 

ما آدمها با ذهن خود زنده هستیم .

 

گاهی طوفان یک احساس خدایی می تواند تعادل حواس را به هم بزند .

 

  من فکر می کنم گریختن از این احساس کار درستی نیست .

 

 باید کمی سکوت کرد ... باید سفر کرد .... باید به جاده دل سپرد ....

 

 اگر طوفان را با تمام وجود بخواهی بالاخره خواهد وزید و جسم و حتی احساس زیبای ترا

 

خواهد گرفت .. آرام بودن ... منش سکون و تعادل باعث حفظ این احساس می شود .

 

 خیلی ها از عشق می هراسند و خیلی ها هم عشق را باور ندارند .

 

 به عقیده من عشق یک معجزه است

 

چون می تواند روح انسان را دگرگون کند .... و این پدیده تحت تاثیر یک نیروی عظیم امکان پذیر خواهد بود ...

 

 اگر انسان را مجموعه ای از نیروها تصور کنیم

 

می شود گفت

 

 عشق در امتداد میدان مغناطیسی بدن قرار می گیرد و انسان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد .

 

 نه می توان نسبت به آن بی تفاوت بود و نه می توان به طور کامل به آن سر سپرد !

 

زیرا در هر دو صورت ویرانگر است !

 

 واقعا که پدیده عجیبی است ...

 

 بی تفاوت بودن باعث خشکیدن این روح جوان می شود

 

و سرسپردن بی وقفه باعث به هم خوردن نظام روزمره زندگی ... و در نهایت تو عشقت را از دست می دهی !

 

به همین سادگی !

 

حال در این میان برنده کسی است که نقطه ثقل عشق را پیدا کند

 

. از جایگاه نقطه ثقل می شود دوست بود .. می شود عاشق ماند. .. می شود به التهاب نزدیک شد ... می شود با یاد تنفس کرد ....

 

 می شود عشق را حفظ کرد و برایند همه این نیروها سبب وصل خواهد شد ...

 

. باید به آینده امیدوار بود ... باید در زندان هم گل سرخ رویانید .... باید صبور بود .....باید تلاش

 

کرد ...باید قوی بود ...

 

خوشبین باشیم و نگذرایم اگر شعله ای در قلبمان پدیدار گشته است سرد و خاموش گردد

و به جای آن گل یخ ساکن شود .


[+] نوشته شده توسط سامان در 11:16 | |







چه قدر سخت است.........

به راستي چقدرسخت است

 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

 اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم

 نفرين به تو اي سرنوشت....


[+] نوشته شده توسط سامان در 14:14 | |







چه زیباست..........

(این مطلب رو فقط و فقط واسه اونایی نوشتم که چیزی از وفا و معرفت نمی دونن و توی درس عشق و صداقت مردود شدن. کسانی که برای احساسات دیگران هیچ اهمیتی قائل نیستم حتی سر سوزن)

چه زیباست

در اوج تنهایی دست انسانی را گرفتن به بهانه اینکه نگذاریم تنها بماند. چه زیباست در اوج نا امیدی انسانی را همراهی کردن به بهانه امیدوار کردنش و چه نامردانه است انسانی را دنبال خود کشیدن،عاشق کردنش و در اوج تنهاییش رها کردن و گفتن اینکه

 دیگر تو را نمی خواهم


[+] نوشته شده توسط سامان در 11:44 | |







من عاشقم........

 من عاشق هيچ كس نيستم.

من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب.

              من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم.

عاشق گوش كردن به دلاشان عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.

               من عاشق چرخ و فلكم.

                                          عاشق نان و پنير و سبزي...

 آه كه چه حالي دارد.

 ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم.

من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در حضور دوستم.

     عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام.

                                                   عاشق نگاه خيره به ديوارم.

عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم.

 من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم.

 عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.

عاشق موسيقي ام.

من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و

شكستنش را به تار خوام كشيد.

 من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك

عاشق دل شكسته ام.

شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم.

به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن.

                                   من عاشق اين احساسم


[+] نوشته شده توسط سامان در 10:18 | |







تنهام

همیشه به خودم میگفتم عاشق تنهاییم اما حالا که معنی تنهایی رو می فهمم

                                    دلم نمی خواد تنها باشم.

                         می خوام اینبار اینجا از دلم حرف بزم

                              از اینکه چقدر غمگین و تنهام

دلم می خواد داد بزنم بگم خدایا برا چی آخه واسه چی انقدر تنهام

                         یکیو می خوام که بهم جواب بده

بهم بگین چیکار کنم که احساس لعنتی تنهایی رو نداشته باشم

                               من خیلی تنهام خیلی


[+] نوشته شده توسط سامان در 18:27 | |







من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خود می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم

 

 


[+] نوشته شده توسط سامان در 10:36 | |







خانه دوست

                       من دلم میخواهد

   خانه ای داشته باشم پر دوست

                        کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند

                                                      آرام گل بگو گل بشنو

  هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 شرط وارد گشتن

                شستشوی دلهاست

                                 شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

                      بر درش برگ گلی میکوبم

              و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم

 ای دوست خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست!!!


[+] نوشته شده توسط سامان در 8:31 | |







                من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

          کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند

                                                         آرام گل بگو گل بشنو

             هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

    شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست

                                      شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

     بر درش برگ گلی میکوبم

 و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم

       ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر

                                خانه دوست کجاست!!!
 


[+] نوشته شده توسط سامان در 17:42 | |







فردا.....

فردا

نگاهم را می دزدم

       دلیلی بر زندگی نیست

                 لحطه ها را شتابان می دوم

            تا کجا ؟ نمی دانم ..

                          عشق را از خود می رانم

                                                 دور می رود , دور دور

                               آنقدر که دیگر نمی بینمش

صورتم در آینه محو می شود

اشکهایم را در هیاهوی تاریکی و صدای باد رها می کنم

دلم رفت ...

حرفهایم را

                      هزار بار حفظ می کنم

                 فردا فردا فردا ... خواهم گفت

فردا اما رمقی نیست ...

                           باز اشک می شوم ؛ می بارم

            بیزارم از خود

             بیزارم از لحظه های بی عشق

باز می خوابم

تا فردا ...

شاید

                       خوب می دانم

          هیچ کس انتظارم را نمی کشد ..

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط سامان در 13:56 | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم